یک انتظار شیرین
سلااااااااااااااام من الناهستم. النا حسین زاده اگر خدا بخواهد و همه چی به خیر و خوشی بگذره تا 10 روز دیگه تو بغل مامان سعیده و بابا مجید هستم و قراره زندگی شونو پر از شادی و شعف وامید کنم. خونه واقعی من همون خونه ایه که مامانی و بابائی 9 ماه تمومه که دارند واسه اومدن من روز شماری می کنند، اما خونه مجازی م قراره اینجا باشه و از خاطرات و تلخی ها و شیرینی های زندگی م توش نوشته شه. البته تا زمانی که من کوشولویم مامان بابا این کارو برام انجام می دهند و بعدش نوبت خودمه که از خاطرات و حوادث ریز و درشت زندگی م توش بنویسم. مامانی حالا که دیگه چیزی به اومدن من نمونده یه کوچولو استرس گرفته و نگرانه و واسه اومدن من روزشماری می کنه و منتظ...
نویسنده :
مامان سعیده
12:18

